تبليغاتX
خاطرات یه گربه ی چاق تنها
 

چرا چی شد که افتادم به این روزی که می بینی

 

یه ریز از عشق می نالی یه ریز از عشق غمگینی

 

به جای زندگی با من فقط دنبال ایرادی

 

تموم لحظه هامون و تو بودی که حدر دادی

 

تمومش می کنی یا نه، منم مثل خودت خستم

 

تمومش می کنی یا نه، پشیمونم که دل بستم

 

منم جونم به لب اومد از این حرفای تکراری

 

تو آخر حرمت عشق و نتونستی نگه داری

 

دیگه طاقت نمیارم، دیگه ساکت نمی مونم

 

از این که عاشقت بودم، یه جورایی پشیمونم

 

تمومش می کنی یا نه، منم مثل خودت خستم

 

تمومش می کنی یا نه، پشیمونم که دل بستم

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 18:48 |
 

 

به نام خودش ...

 

 

 

ما اين روزها هی سرمان شلوغ است

 

 

 

آن قدر که يادمان ميرود سرمانم شلوغ است

 

 

 

ما اين روزها سرمان شلوغ است

 

 

 

آن قدر که يادمان ميرود دوستانی داريم ...

 

 

 

کسی را دوست می داريم

 

 

 

ما اين روزها سرمان شلوغ است

 

 

 

آن قدر که يادمان می رود درس بخوانيم

 

 

 

ما اين روزها سرمان آنقدر شلوغ است

 

 

 

که يادمان ميرود بخوابيم

 

 

 

 

ما اين روزها ... هيچ غطی نمی کنيم

 

 

 

جز اين که سرمان را شلوغ کنيم

 

 

 

... همين ...

 

 

 

ما اين روزها عجيب دلمان تنگ می شود

 

 

 

و فرصت نميکنيم بگوييم که دلمان تنگ است

 

 

 

اين است که هر روز شرمنده دوستان ميشويم

 

 

 

تماس ها را پاسخ نمی دهيم

 

 

 

مسج ها را سر سری می گيريم

 

 

 

سراغ از کسی نمی گيريم

 

 

 

کلی به ايرانول حال داده ايم...

 

 

 

 

ما اين روزها ...

 

 

 

 

... مصی خيلی خری ...

 

 

 

چی ميخونی دلم واست تنگ شد بزنگ ديگه

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 11:20 |
 

 

 

ديشب بهترين شب زندگيم بود

 

ديشب تا صبح با هم بوديم

 

دوش به دوش هم راه می رفتيم

 

حرف می زديم

 

می خنديديم

 

ديشب ... کاش صبح نميشد

 

تمام شب ... من ... تو ... اتوبان ...

 

 

می ترسيدم، می خنديدی.

 

 

لعنت به همه، اين ديگه خواب خودمه

 

اينجا چی می خوايد

 

می ترسيدم

 

يکی ببينه

 

يکی بشنوه

 

يکی ناراحت بشه

 

يکی نفرينمون کنه

 

حتی تو خواب خودمم نشد يه دل سير نگات کنم

 

جرأت نداشتم بگم دوست دارم

 

بگم دلم واست يه ذره شده

 

بگم ...

 

جرأت نداشتم بگم کِی ميای

 

پس کی تمام ميشه

 

کِی می بينمت

 

.

 

.

 

.

 

ميدونی ...

 

تنها چيزی که يادمه همون يک لحظه نگاهت تو آينه ی ماشينه

 

بيشتر از اين نديدمت، ولی کلی ديدمت ...

 

بهت حسوديم ميشه آخه تو من و داری که ميدونی دوست دارم

 

من چی بگم ...

 

به چی دلم و خوش کنم ...

 

دوسم داری ؟؟؟

 

نداری.

 

فقط يه قول ازت گرفتم که زيرش زدی.

 

يادت رفت؟

 

هنوز صدات تو گوشمه...

 

- مگه بهت قول ندادم که نميخورم؟ پس مطمئن باش چه باشی و چه

 

نباشی رو قولم بودم و هستم...

 

بودی؟؟؟ نبودی.

 

.

 

.

 

.

 

نميخوام گلايه کنم، تو که نمی خونی

 

اصلاً نمی دونی که چه حسی بهت دارم

 

اصلاً نمی دونی جايی هست که حرفام و بهت ميزنم.

 

 

 

واسه خودم ميگم ...

 

می خوام يادم بمونه کی رو دارم

 

 

ديشب ...

 

خدا جونم خيلی دوست دارما

 

هميشه از اين کارا بکن

 

ببين چه با مرامه

 

ديد تو نيومدی خودش آوردت به خوابم

 

اونم ميدونست دلم...

 

ديشب داشت می ترکيد... بازم نبودی. L

 

 

يادته گفتی: 

 

(هيچ وقت خدا و دفتر دستکاش رو شاکر نباش چون مطمئناً می بازی...)

 

 

ديدی نباختم ... J

 

ديشب همش سرم سنگين بود

 

همش حس می کردم يکی مثل سايه داره ما رو می پاد

 

باورت ميشه ... توی خوابم ميترسيدم.

 

خودم که کلی به خودم می خنديدم

 

.

 

.

 

.

 

زود شروع شد...

 

همه چيز

 

اومدنت، رفتنت...

 

وقتش نبود بيای ... حقم نبود بری ...

 

حتی خوابمم تمام شد ... اونجام نشد پيشم بمونی.

 

ديشب دلم نمی خواست پاشم

 

باور می کنی؟

 

نه تونستم ببينمت

 

نه جرأت کردم دستت و بگيرم

 

نه بغض ميذاشت حرف بزنم

 

فقط دلم می خواست بشنوم ... صدات ...

 

 

- خداداد بختش بلنده ... يادته؟؟؟

 

- من ديگه تنها نيستم تو رو خدا به من داد کی می تونه تو رو از

 

من بگيره ... يادته؟؟؟

 

- نازی ... تو نازی منی مگه نه؟ آره تو مال منی... می خوام همه رو سر

 

بزارنت... يادته؟؟؟

 

ديدی نشد؟

 

ديدی نشد رو سر بزارنم؟

 

ديدی نشد تنها نشيم؟

 

ديدی نشد ما رو از هم نگيرن؟

 

ديدی ...

 

فقط يه سؤال داره دلم و آب ميکنه ...

 

الآن... بی هم ... خوش بختيم؟؟؟

 

 

الان ديگه دلم هيچی نمی خواد ...

 

نمی خوام کسی رو سر بزارتم

 

نمی خوام واسه کسی عزيز باشم

 

اين خوش بختی رو... بی تو نمی خوام ...

 

الان فقط ...

 

الان هيچی ... فقط دلم می خواد برگردم به 18/3/87

 

يادته ؟؟؟

 

- 18/3 ... 18/3 ... تو 18/3 من و ترک کردی ... سه روز تمام فقط

 

نشسته بودم و چشمم به گوشی بود که فقط اسمت رو صفحه بيافته...

 

زنگ نزدی...

 

 

بی معرفت ... چطور دلت اومد این و بگی؟

 

18/3 مثل يه پتک شده تو سرم ... حال من از تو بد تر بود.

 

اصلاً تو چرا زنگ نزدی؟ می تونی بفهمی به من چی گذشت؟؟؟

 

نميدونی...

 

کاش لااقل يه طرفه به قاضی نمی رفتی...

 

 

 

بی خيال ... ديگه حوصله ی گلايه ندارم ...

 

فقط خواستم بگم دلم واست تنگ شده

 

 ... خيلی ... خيلی ... خيلی ... زياد ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 12:16 |
 

 

 

برگرد

 

 

سکون من از شتاب رفتن تو

 

 

محیط مربع اتاق را

 

 

خیره خیره به چشمانم هدیه می کند

 

 

حالا تیک تاک ساعت و

 

 

دوران مضحک و بی پایان مترسک تعجب !

 

 

گزیده گزیده انگشت به دهانم

 

 

قدم های بی بازگشت تو را

 

 

در بخار شیشه ی چشمم

 

 

... ها می کنم ! ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 14:48 |
 

 

 

ما منتظریم تا محرم گردد

 

 

 

هنگامه امتحان فراهم گردد

 

 

 

 

 

ماییم و تیغ و حلقوم شما

 

 

 

 

یک مو ز سر علی اگر کم گردد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت 19:21 |
 

 

 هرگز اینگونه نبود

  حرارت دست هایت و حس من

  

وقتی پذیرفتی دیگر نباشیم با هم

  

در این هم همه با هم بی هم زیستن

  

پیوندی نبود گویی هرگز که اکنون بگسلد

  

اتفاق دو دروغ دیدنی است

  

در اولین اتفاقی که می افتد

  

چشمانت را بگیر از من

  

نمی خواهم مستسرق فریبی ابدی باشم

  

کاش از آغاز این دریچه باز نبود

  

و من در شقاوت خویش شناور بودم

  

نیامده بریدی

  

از آن همه حیا در چشمانت چیزی نمانده است

  

که چراغ راه کنم

  

دیگر هیچ شعله ای در من نمی گیرد

  

پنداشتی در آن سوی بریدن پیوندیست

  

و ندانستی

  

شکوفه که از شاخه جدا شد

  

دیگر نیست

  

چشمانت را بگیر از من

  

نمی خواهم سنگ شوم

 

 

۱۰ روز دیگه امتحاناتم شروع میشه

 

دلم قدر این شعر گرفته

 

واسم دعا کنید

 

این ترم لای هیچ کتابی رو باز نکردم...  

 

 

تهش یا این جوری میشم  یا اینجوری  

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 10:0 |
 

چقدر دفترکم رنگ و روح می گيرد

 

 

تو در حواشی اين متن هم

 

 

 اگر باشی

 

  

حرف تازه ای ندارم

 

 

خسته ام

  

 

خسته ام

 

 خسته ام

 

 اینقد دلم می خواد یه دل سیر بخوابم که نگو ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:31 |
 

سلام

بابا ای ولا شما که از منم بی معرفت ترید که

حالا من سرم شلوغه شما چرا نمیاید ؟

۳۰ فروردینم که تولدم بود هیچکدومتون یادتون نبود ...   

 

این روزا خیلی سرم شلوغه

پی گیر قضیه ی راه اندازی انجمن شعر دانشجویی دانشگاه بودیم

شکر خدا مجوز و گرفتیم

در کنار اون کار نشریه دانشجویی ام دستمه

خیلی سرم شلوغ شده اصلاً نمیرسم حتی درس بخونم

 

واسم دعا کنید موفق بشم

همتون و دوست دارم

 

... تا بعد ...

 

راستی تولدمم مبارک


 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:41 |
 

 

صفر امسالم تمام شد

بازم گذشت ...

نمیدونم چرا امسال دلم نیومد قطعش کنم

من بازم روزه ام ...

این روزا خیلی داغونم

گوشیم خراب شده حسابی

داره دیونم میکنه

دیگه حتی روشنم نمیشه

داوود فردا میبره واسم درستش کنه

اوهههههههههههههههههههه تا فردا من می میرم.  

دعا کنید درست بشه ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 16:25 |

 

 

 

میان آفتاب های همیشه

 

 

زیبایی تو لنگری است

 

 

نگاهت شکست ستمگری است

 

 

و چشمانت با من گفتند

 

 

که فردا روز دیگری است

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 20:54 |
 

بابا بی خیال ...

من که اینجا گلوم ژاره شد اینقد گفتم احد واسعه همیشه مرد...

چرا ولش نمی کنید ... ؟؟؟

امتحاناتم تموم شده

منتظر نتایجم

واسم دعا کنید

 

راستی ... سلام .....  

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 20:52 |
 

 

به انتضار آمدنت

 

 

این دفتر خالی

 

 

تا چند

 

 

تا چند

 

 

ورق خواهد خورد

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 12:41 |
 

 

سلام ...

۲ تا از امتحانام مونده

تا اینجاش و که گند زدم

دارن تعطیل می کنن باید برم

فقط خواستم بگم احد واسه همیشه مرده

عشقم وجود نداره

دیگه خودتون و درگیر نکنید منم خسته نکنید

دیگه دلم نمی خواد اسمش و بیارید ... باشه ... ؟؟؟؟

مرسی ... دوستون دارم ... یا حق ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت 15:56 |
 

 

سلام ...

یه سؤال؟؟؟

من توی متن قبلی حرفی از احد زدم؟؟؟؟

 

من آخرین باری که باهاش صحبت کردم به صراحت بهش گفتم واسه ی من مرده

 

ممنون از نظراتتون

ولی عشق وجود نداره

یه کلمه است که هرز رفته

همین ...

 

الآن تمام ناراحتیم اینه که چرا وقتی میگفت دوسم داره قسمش میدادم حرفی از احساس نزنه

چون نمی خواستم هیچ کس جای احد رو بگیره

 

 

اون نرفته ... اون و ازم گرفتن

پریروز با خواهرش صحبت میکردم

گفت که یه دفه توی صحبتاش حرف من و پیش کشیده بود

اونم کلی ناراحت شده بود و گفت دیگه حق نداری اسمش و هم به زبون بیاری

گفته بود نازنین با هیچ کس قابل قیاس نیست حق نداری با کسی مقایسه اش کنی

 

مخالفت خانوادش بخاطر این بود که دختر خالش و می خواستن

هفته ی پیش توی عروسی جلوی همه دختر خالش و کوچیک کرد

دیگه نمیدونه چطور باید اعتراضش رو نشون بده

 

ولی چاره ای نداشتم

وقتی میگفت نازی من تنهام هیچ کس و ندارم که پا پیش بزاره

من تنها میام ...

 

بهش گفتم نه ...

میدونستم خانوادم راضی نمیشن ... و منم همین طور

نخواستم غرورش خورد بشه ...

 

هنوز صداش توی گوشمه : ....

الو الو الو نازی نازی نازی نازی دوست دارم دوست دارم دوست دارم ...

همیشه استارت صحبتش تکرار پشت سر هم این جمله بود ...

 

علی خیلی تلاش کرد که فراموشش کنم ... نتونستم ...  

 

دوسش دارم و دوسم داره

 

 

... این قول یه مرده ...

 

 

آخرین خبری که ازش دارم اینه که ...

 

شبا مادرش بالای سرش گریه می کنه ...

سر کار نمیره ...

خیلی داغونه ...

فقط صدای ضبط شدم و توی گوشیش گوش میده و

مسجام و می خونه و گریه می کنه

... همین ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 19:8 |
 

 

از هر کس که توی زندگیم اومد و ادعای مردی کرد

جز نامردی ندیدم

تو رو خدا تو یکی مرد نشو

... شدی نامرد نشو ....

 

 

سلام ...

خیلی خستم

از خودم از همه از هرچی فکر که توی سرم میگذره و غبار میگیره که مثلا خاطره صداشون کنم

از خط به خطش بیزارم

دانشگاه بد جوری خستم کرده

کاش زود تر تمام شه ...

 

دلم واسه اون روزا که بیکار بودم تنگ شده

دلم واسه تمام اون روزایی که واست دلتنگ میشدم تنگ شده

کاش میشد دوباره دلم دلتنگ دلتنگیات بشه ...

کاش میتونستم نزارم تو رو ازم بگیرن

کاش اون قدر که تو تلاش کردی من جا نمیزدم

کاش میشد اون اشکایی و که ریختم و ریختی رو اونام می دیدن

دلم واست تنگ شده ...

۴۰ سالم که شد میای مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟

من سر قولم هستم ... تا اون روز منتظرت میمونم ....  

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 17:58 |
 

سلام سلام سلام

ای ولا بابا کف کردم اینقد تحویلم نگیرید تو رو خدا

 

بابا بی معرفتا یه وقت یه حالی نپرسیدا

واقعاً که

بی خیال به عضمت (عظمت) خودم می بخشم ...  

من از این هفته رسماً اسمم رفت تو لیست دانشجویانی که هنوز نمی دونن قرار چه جوری و کی و به چه میزان گند بزنن به مملکت ... (البته نا خواسته)  

حالا بی خیال ... چرا بهم سر نمیزنید ........................ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

دوستون دارم هوارتا

 

 

راستی ... عالم دانشجوییم به اون بدی که فکر می کردم نیست

استادامون از اون با حالای تخصاً که به کسی رو نمیدن ... من حالا می کنم با این قد بازیا

کلاسام خیلی فشردست ولی باهاشون کنار میام

بچه های کلاسایی که تا بحال توشون بودم بدک نیستن کاری به کار کسی ندارن

فقط یکی از آقایون خیلی تیکه میاد که اونم با استادا و دوستای خودشه به ما کاری ندارن ...

ولی همشون یه خورایی خنگن

من بعد از ۳ سال دوری از درس زرنگشونم تازه هیچیم نخوندم ....  

البته جوجه رو آخر پائیز میشمارن ....  

دعام که می کنید ... مگه نه .... 

 

اوکی من دیگه باید برم ... تا بعد ... یا حق ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 20:12 |

 

سلام ...

یه حالی دارم اینروزا ...

یه جور حس آرامش ...

بابا اینا از حج برگشتن ... (پدر و ۳ تا آبجیام)

این روزا سرمون خیلی شلوغه

دلم واسه ی همتون تنگ شده

مرسی که بهم سر زدید از همتون ممنون

سونیا جان بلاگت باز نشد

ستاره هم جاش خالی بود باز

دلم واسه همتون تنگ شده

 

افروزم ... غمگین نیستم ... باور کن ...

فقط به این لحن عادت کردم ...

همین ...

 

یه جورایی واسم عادت شده ...

این که فراموش کنم کی میاد ... چرا میاد ... چکار داشت ... چی گفت ... چی شنید ... چرا رفت؟؟؟

دیگه واسم احمیتی نداره ...

ضمناً تا فردا هم که بشینید و از من غلط املایی بگیرید فایده ای نداره ... املای من اونه که دلم میگه بنویس... وقتی مینویسم به نگارشش فکر نمیکنم چه برسه به دیکته اش ...

قابل توجه اونا که نکته سنجن

 

به خدا دلم واسه همتون تنگ شده یه دنیا

ولی فرصت نمیکنم بیام موقعیتشم ندارم

 

میخوام سیستمم و بفروشم دیگه نمیتونم زیاد بیام پیشتون

دیگه باید به درسام برسم ...

از مهر ماه ترم اولی میشم و باید خوب درس بخونم ...

واسم دعا کنید بتونم ...

 

راستی ... با کمک علی شعرام داره بهتر میشه...

یزره هم دارم آدم میشم ...

آدم که نه ... انسان میشم ... دعا کنید بشم ...

 

الان همه چیز خوبه فقط یه چیز آزارم میده ... تنها دوستم داره از پیشم میره ... داره تنهام میزاره و واسم سخته ... ولی باید با اینم کنار بیام چون اومد که فقط این و بهم یاد بده و بره ... که کنار بیام ... ولی بی تفاوت بودن یعنی سنگ بودن ... سنگ شدن سخته ... خیلی سخته ...

 

 

تنها کسی که خوب مرا درک می کند

 

یکروز زادگاه مرا ترک می کند

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 7:38 |
 

 

سلام

دیروز اومدم و کامنتاتون و خوندم

آپم کردم ولی قبل از سندش برق کافی نت رفت

اولش کلی ناراحت شدم

ولی حالا خوش حالم که این جوری شد

آخه حالم خوب نبود و مثل همیشه چشمام و بستم و نوشتم

کلی از درد دلم نوشتم و کلی چرندیات گفتم که نا خواسته ناراحتتون میکردم

خوش حالم که پرید

 

خیلی وقته که آن نشده بودم

توی یه بیمارستان کار میکنم انجمن دیابت

الان خوبم ولی دیروز نبودم

امروز سر کار نرفتم

سرما خوردم ...  

همتون و دوست دارم

خیلی دلم واستون تنگ شده

خیلی دلم گرفته بود ولی الان خوبم

تو رو خدا من و فراموش نکنید

ولی اگه اجازه بدین یه مدت نیام وبتون

من بی جنبه ی کم ضرفیت میام وبتون و دوباره به هم میریزم

دوباره میشم همون خراب دیونه

 

ستاره اجازره دارم گله کنم یا نه ؟؟؟؟

بی معرفت نمیگی دلم واست تنگ میشه ؟؟؟

کجایی ....؟؟؟؟؟

انتظار داشتم کلی واسم کامنت داده باشی ....

 

دلم خیلی گرفته بود امروز

الانم به اسرار شکوفه (خواهر زادم) اومدم بیرون

خیلی دلم گرفته بودد

الان آیدیم و بالا آوردم و بعد از مدتها با یه دوست دارم صحبت میکنم

آخرین بار که باهاش حرف زدم شهریور سال پیش بود

درست وقتی که میخواستم همه چیز و با احد تمام کنم و رفته بودم ماهشر

افروز اون روزرا رو خوب یادشه

 

اون روزا علی واقعا تسکینم داد و کلی آرومم کرد

واقعا ازش ممنونم

الانم به وبش سر زدم

ببخشید و حسودیتون نشه اون چیزی نمینویسه که آدم غماش بیشتر بشه

ما این روزا عادت کردیم همش از غصه هامون بنویسیم

و این بده ... خیلی بده

میخوام دیگه از غم نگم ... سعی می کنم که نگم ...

نمیدونم ... فکر میکنید بشه ... ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 20:10 |
 

سلام

باید عذر خواهی کنم می دونم

خیلی وقته به هیچ کدومتون سر نزدم

دلم واسه همتون تنگ شده ..... حتی خودم

خیلی وقته از خودم بی خبرم

با یه کار مزخرف سرم و شلوق کردم که ...

کارای دفتری مرکز دیابت دستم ...

شب تولدم بهم کوفت شد ...

نشسته بودم گریه می کردم واسه دختر بچه ی ۴ ساله ای که انسلین میزد ...

یکی نیست بگه تو که خودت و خانمت و ۴ تا بچت دیابتی شدن این یکی و واسه چی آوردی ... ؟؟؟؟

حالم خیلی گرفته

از همه چیز و همه کس دور شدم ... حتی خودم

کیس محل کارم و آورده بودم خونه که زود تر کارم تمام شه .... ولی بهانه بود ... می خواستم خودم و مشغول کنم که از فکر و خیال بیرون بیام ...

هر روز از ۷ صبح تا ۷ شب یه سره پای سیستم بودم .... یکمی ستراحت می کردم و دوباره تا ۴ صبح پای سیستم بودم ...

سرم داره می ترکه .... و دلم ....   فعلاً یکمی تنهایی می خواد

خیلی گم شدم ...

 

سونیا جان گلم .... گلایه کردی که فراموشت کردم ....

چرا این طور فکر کردی ؟؟؟

مگه میشه دوستام و فراموش کنم

تو ... فریبا ... ستاره ... و بقیه ی دوستام و .... و افروز و ...

 

همتون و دوست دارم ... فقط ... یکمی خستم ... یکمی بیشتر از یکمی ....

 

افروز ... از احد سراغ گرفتی ...

آره بلاگش و بسته ... دیدم ...

حالش خوبه ... عید و به هم تبریک گفتیم ...

و تولدم و ... تنها کسی بود که تبریک گفت ... تو که خوب می دونی ...

...  تولد و همون روز تبریک میگن ...

 

تولدت مبارک نازنین ... آرزو میکنم به آرزوهات برسی ...

 

آخرین خبر حاصله ...

حالش خوبه ... من و به همه ی آرزوهام رسوند ... دیگه ازش هیچی نمی خوام ....

بزرگترین آرزوم این بود که خوش بختیش و ببینم ... که دارم می بینم ...

رفته خاستگاری ... بله گرفته ... داره داماد میشه ....  

قربونش برم تو لباس دامادی چقده ناز شده ....

می تونی تصور کنی ... این احد منه ها .... داره داماد میشه ...

دیگه از خدا هیچی نمی خوام ....

فقط احدم و خوش بخت کنه ... همین ...

بزرگترین آرزوم دیدن خوش بختیش ِ ... بهم قول داده ... نباید زیرش بزنه....

 

نه افروز ... نتونستم .... نمی تونم .... نمی خوام که فراموش بشه ....

لیلی و مجنونم به هم نرسیدن ...

خسرو و شیرینم همین جور ...

افسانه ی ما هم همین دوریشه که قشنگش کرده ....

مثل فرهاد و تیشش که همیشه توی ذهن احد بود ...

 

نمی دونم ...

نمی دونم از زندگیم چی می خوام ...

هیچ هدفی ندارم جز این که بزارم این چرخ بگرده و جلوش و نگیرم ...

فکر نکنم کتابم فعلاً چاپ بشه .... کسی که به اسم اسپانسر اومده مدتیه که ازش خبری نیست .... حتی گوشیش و جواب نمیده ... نمی خوام بگم سرقت ادبی ... حرفای من جز واسه ی خودم ارزش دیگه ای نداشت .... اگه یه روز شعرای من و به اسم کش دیگه ای خوندین حلالش کنید ....

ما گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردند

... تو بمان و دگران ...

وای به حال دگران

 

همتون و دوست دارم و دلم واستون یه ذره شده ... ولی الآن فقط به یکمی تنهایی نیاز دارم و کمی استراحت  ...   اون که خستست روحمه که باید آروم بگیره ...

 

 

اُکی ... من دیگه برم .... خیلی  خستم ... خیلی ...

شاید یه مدت نیام ولی شما بیاین واسم کامنت بدین .... یه مدتم باید بی معرفتی کنم و پیشتون نیام ... ببخشید من و ولی فراموشم نکنید ...

 

یه خواهش

... تو رو خدا دعا کنید احدم خوش بخت بشه ...

 

و تو ... اگه هوس کردی بیای و دلتنگیام و بخونی ...

فقط یه خواهش ...

زیر قولت نزن ...

منم جزو اون گذشته ایم که قول دادی فراموشش کنی ...

من و فراموش کن ...

ولی قولی که بهم دادی فراموش نکن احد ...

بهم قول دادی که خوش بخت میشی ... تو رو خدا خوش بخت شو ... تو رو خدا خوش بخت شو احد ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:33 |
 

سلام ...

کلی حرف واسه گفتن دارم

عید هم تمام شد

امروز ۲۱ فروردینه

دیروز نوشین و ارسلان رفتن آزمایش دادن

علیرضا و خانمشم اومده بودن واسه ی آزمایش

دلم واسش می سوزه

فقط من می فهمم چه دردی می کشه و هیچی نمیگه

خانوادش با ازدواجش با گلچهره مخالفت کردن

چون عرب نبود ...

چون از خانواده ی اصیلی نبود ...

چون چشماش شدیدن ضعف داشت ...

چون ...

بیچاره علیرضا ...

یه مدت قهر کرد و از خونه رفت ...

فایده ای نداشت ... همه مخالف بودن ...

پدر و مادرش به ضور بردنش خاستگاری یکی از اقوام دورشون

اونم با این که راضی نبود ولی مجبور شد بره

همه می گن از گلچهره خیلی سر تره ...

تحصیل کردست ... خوشگل و خوش برخورده ...

آبجیم دیروز توی آزمایشگاه دیدش خیلی خوشش اومد ...

گفت یه تار موش صد تای گلچهره رو می ارزه ... ولی من قبول ندارم ...

آجی اینا میگن علیرضا داره بهش ترحم می کنه ... عاشقش نیست

ولی اونا نبودن اون روز که واسم درد دل می کرد و گریه می کرد

اون روز که میگفت اینقدر دوسش دارم که اگه پاش بیفته یه چشمم و واسش میدم

انگار این چرخ گرددون یه قراری بسته که هیچ کس و به هیچ کس نرسونه

 

علیرضا یه مدت تو خونه تقریباً حبث بود

گوشیش و ازش گرفتن

گلچهره زنگ میزد از داوود سراغش و می گرفت

اونم جوابی نداشت ...

فقط تنها بهونش مراسم ختم عموی علیرضا بود و می گفت درگیره

 

علیرضا به اجبار خانوادش رفت خاستگاری ...

ولی سکوت کرد ...

گفت اول آزمایش بدیم بعد سر صحبت و باز کنید

همه ی امیدش به اینه که جواب آزمایش منفی باشه

من تنها کسی ام که واسش دعا می کنم به گلچهره برسه

اون هنوز جرعت نکرده به گلچهره بگه دارن از هم جداشون می کنن

هنوز جرعت نکرده بگه رفتن واسه ی کس دیگه ای خاستگاری

هنوز جرعت نکرده هیچی بهش بگه ...

می ترسم ... از عاقبتش می ترسم ...

 

بابا به خدا اونا هم دیگه رو دوست دارن ...

چرا هیچ کس نمی خواد این و بفهمه

 

 

 

از بحث علیرضا بیایم بیرون ...

تو چکار کردی ...

کی شیرینی میدی ...

کی شیرینی بدم ...

 

راستی ... یادته ...

پارسال تو اولین کسی بودی که بهم تبریک گفتی تولدم و ...

یه شب زود تر ...

آره می دونم ... تولد و همون روز تبریک میگن ...

من از الآن دارم میگم که وقتی وقتش شد نگی یادم نموندش ...

تولدم و یادت نره ...

هدیم و واسم بفرست ...

آدرسم و که داری ...

 

پارسال هدیت و قبول نکردم ...

چون هدیت و بی خودت نمی خواستم ...

ولی امسال باید هدیم و واسم بفرستی ...

تو که داری میری ... بزار هدیت یادگار بمونه واسم ...

من منتظرم ... ۳۰ فروردین یادت نره ...

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:45 |
 

 

که بار کدامین گناه را به دوش می کشم

 

 

که تو نیستی

 

 

و این پرستشگاه ابدی

 

 

                        آخرین حرفی ست

 

 

                        که از عشق باقی می ماند.

 

 

و انهدام چشمانم

 

 

در حضور جنازه ای که آویزان بود

 

 

مرا به یاد لحظه ای می اندازد

 

 

                                که سایه ام

 

 

 بر نماز تو افتاده بود

 

 

تو نیستی

 

 

و بی پروا ترین نگاهت

 

 

                        پرتاب گلی سرخ ست

 

 

                که از شعله ی آتش

 

 

                عبور می کند

 

 

به سمت خطوط شکسته ی آینه 

 

 

به این رسیده ام

 

 

که تلخ تو را به دوش می کشم

 

 

که پنجره ی گشوده ای

 

 

که آفتاب را به غنیمت می برد

 

 

به ویرانی باغ

 

 

                        گشوده می شود ...

 

 

راستی عید همتون مبارک

بی معرفت نیستم ... اگه دیر به دیر میام ... این روزا یکمی با خودم درگیرم

در جواب افروز باید بگم ... نه ... نمی تونم

 

دیشب خواستگاری نوشین بود ... بلاخره اومدن خواستگاری

هر دوشون خوش حال بودن ... ارسلان تا ۲ شب نخوابیده بود از ذوقش

نوشین ... خوش حال بود

مهمانا که رفتن بهم گفت نازنین پارسال این موقع رو یادت بیار

گفتم کدوم قسمتش و ... گفت همش و

پارسار این موقع از ارسلان متنفر بودم

همش به تو حسودیم می شد ... از حسادت تو و اون بود که با ارسلان دوست شدم

زورم میومد شما این قدر با هم خوب بودین

همیشه اس ام اسایی که تو می نوشتی و واسش سند می کردم چون در جواب اس ام اسای ارسلان هیچ جوابی نداشتم

کافی بود معنیشون و ازم بپرسه توش می موندم

ولی حالا

نازنین تو باورت میشه

گفتم: حالا چی ؟؟؟ حالا واقعاً دوسش داری؟؟؟

.

.

.

الآن اونا دیونه وار همدیگه رو دوست دارن

به شوخی بهش گفتم پی برو به ارسلان بگو که به من مدیونه

اگه الآن تو رو داره فقط به خاطر من و اونه

.

.

.

مسخرست ... به چیزی حسادت می کرد که ... زود گذشت

چی می شد اگه اون روزا تکرار می شد

خیلی دلم گرفته ... خیلی ... خیلی ... خیلی زیاد

فردا اول فروردین ۱۳۸۷

خیلی احساس تنهایی می کنم

 

 

آنی که بعد از من

 

 

                        باید حرف بزند

 

 

چیزی از زخم من نمی گوید

 

 

کنار این اوراق کهنه

 

 

                        پلک مادرم پریده

 

 

مذکر مخاطب همه چیز است

 

 

بوی مرگ از دهان تو ،

 

 

                        همه چیز است

 

 

و اندامت

 

 

                        در هزاره ی سوم هم آغوشی

 

 

                        مثل لیس

 

 

                کشیده می شود روی سماجت انسان

 

 

 

 

 

 

این روزا بد رقم حال گریه دارم

و شعرای پریای افسانه ی دوستی بد رقم خرابم می کنه

دیروز داوود یه شعر و بهم یاد آوری کرد

بهم گفت قیافت شده عین معتادا ... چیه می خوای بری سیگار بگیری (به شوخی) ... ؟؟؟

راستی شعرش چی بود ...؟؟؟

 

می خواهم سیگاری بگیرانم

می خواهم یک لحظه به این بلظه بیاندیشم

آیا از میان آن همه اتفاق

من از سر اتفاق زنده ام هنوز

.

.

.

.

.

.

.

 

شایدم بد نباشه اینم به امتحانه

ما که از هرچی بدمون میومد به سرمون اومد اینم روش

.

.

.

قبلاً گفته بودم ... آخرین سیگار را که بکشم می روم ... نگفته بودم ؟؟؟

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 3:22 |
 

۱- باشه به کسی نمیگم ...

۲- کتابمم چاپ شد حتماً به اطلاع میرسانم ...

۳- ممنون بابت تشکرت ...

 

 

سلام ...

من یک هفته خونۀ خواهرم مهمان بودم ...

بعدشم یک هفته روزه داشتیم نشد بیام نت ...

همتون رو دوست دارم و ممنون که به فکرم بودید ...

 

 

این روزا دلم خیلی گرفته ...

مخصوصاً از اون روز که ... می دونی.

این روزا به کسی که میگه دوست دارم میگم دروغ میگی

این روزا به کسی که میگه دوست دارم می خندم

این روزا به هر کس میگم دوست دارم بعدش بسی اختیار گریه می کنم

این دورا بد جوری از دوست داشتن می ترسم

می ترسم 

می ترسم

می ترسم

 

 

 

درد کوچکی نیست

گریستن با کسی که

دوستش نمی داری

و زندگی با چشم هایی که

در پوست تو افتاده اند

فکر کرده ای که اگر یک شب

کابوس این همه اشتیاق سراغت بیاید

دیگر دل سپردگی بیست سالگی

رهایت نخواهد کرد

همیشه

هر چیز

پیش از آن که اتفاق نیفتد

آغاز شده است

 

 

 

این روزا دلم خیلی گرفته ...

دلم می خواد گریه کنم ...

بی دلیل می خندم ...

بی دلیل قهر می کنم ...

بی دلیل میگم بس کن این مسخره بازی رو ...

بی دلیل دنبال یه بهونم که ...

کاش می شد بی دلیل برید ...

نمی خوام ... نمی تونم ... نمی شه ...

کاش می تونستم باور کنم که دوسم داره ...

که باید دوسش داشته باشم ...

که دوسش دارم ...

که دوستشون دارم ...

هنوزم نمی تونم باور کنم ...

هنوزم تو شعرام پر بغض میشم و هر چی که نوشتم پاره می کنم ...

نمی خوام کسی بفهمه که چطور یتیم شدم ...

دیدی ... من که گفتم خدا هم همیشه خدا نمی مونه ...

مثل من که همیشه بندگی یادم میره ...

 

 

دیروز آخرین روز صفر بود ...

امروز بعد از دو ماه روزم و باز کرده بودم ...

اصلاً احساس خوبی نداشتم ...

حالا فقط لحظه شماری می کنم تا سال دیگه زود تر برسه ...

موقع هم زدم آش همتون و دعا کردم ...

از الف تا ی هر کی که توی ذهنم بود ...

به نون که رسیدم قلم گرفتن ... نازنین دیگه ارزش دعا کردن نداره ...

شما هم واسش دعا نکنید ...

 

نمی دونم دیگه کی بیام ... ولی میام ...

هنوزم به همتون نیاز دارم ...

هنوزم دلتنگم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 19:29 |
 

 

سلام ...

ممنون ... علیرضا خوبه ...

ساعت 4 رفت اتاق عمل 7 اومد بیرون ...

الآن خوبه ... فقط یکمی روحیش خرابه ...

دیروز با هم رفتیم ماهشهر ...

اون موند و ما عصر برگشتیم ...

ساعت 9 شب خونه بودیم

می خواستم بخوابم علیرضا اس ام اس داد که کجایی و چرا جواب نمیدی ؟؟؟

گوشیم روی سایلنت بود متوجه نشدم ...

خواستم جواب اس ام اسش و بدم که یهو. صدای جیغ اومد ...

داوود دوید توی اتاق و گفت گوشی گوشی بیا به خودش بگو ...

گوشی و گرفت جلوی گوشم ... قطع شد ...
کی بود؟ چی کارم داشت ... ؟؟؟

گوشیم زنگ خورد ... بزار جواب بدم ...

زینب بود ...

+ الو ... دختر تو کجایی از صبح تا حالا دارم دنبالت می گردم ...

- ماهشهر بودم ... چه طور ؟؟؟ کارم داشتی ؟؟؟

+ فردا پا میشی میای نِت با شیرینی ...

- اِوااااااااااااا ... واسه چی آخه ؟؟؟

+ دیونه ... اسمت در اومده دانشگاه انتخواب اول ...

- سر کارم گذاشتی ... ؟؟؟

+ آره سر کارت گذاشتم ... دیونه بهت میگم دانشگاه اهواز در اومدی ...

 

ما سراسر شوقیم و هی می گرییم ...

ما از امروز رسماً اسممان رفت در گروه دانشجویان ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:27 |
 

 

سلام

 

 

 

خیلی بده یه هویی بهت یه خبر بد بدن مگه نه؟؟؟

 

 

دیروز طرفای ساعت 9 شب بود

 

 

علیرضا اس ام اس داد ...

 

 

حلالم کن فردا باید عمل بشم ...

 

 

 

باورم نمی شد ... فکر کردم شوخی جدیده

 

 

گفت توی شکمش مشکل پیدا کرده باید عمل بشه ...

 

 

امروز 8 صبح بستری میشه ...

 

 

ظهر عملشه ...

 

 

بعد از ظهر باید بریم ملاقاتش ...

 

 

 

خیلی ناراحت کننده بود ...

 

 

واسم مثل یه شکِ بزرگه ...

 

 

 

 

تو رو خدا واسش دعا کنید ...

 

 

 

علیرضا صمیمی ترین دوست داووده ...

 

 

و همین طورم من ...

 

 

 

بعضی حرفا هست که حتی به داوود نتونستم بگم ...

 

 

ولی راحت به اون گفتم ...

 

 

 

خیلی چیزا هم اون به من گفته که حتی به داوود نتونسته بگه ...

 

 

خیلی با هم راحتیم ... درست مثل خواهر و برادر ...

 

 

 

تو رو خدا واسش دعا کنید ...

 

 

 

دوست نداشتم بعد از این همه مدت بیام ئو یه خبر بد و همرام

 

بیارم ...

 

 

ولی نشد ... متأسفم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:24 |

 

 

 

 

زندگی نقطه سر خط

 

 

بی وفایی شده عادت

 

 

تو نوشته بودی دیدار

 

 

سه تا نقطه ... به قیامت

 

 

زندگی نقطه سر خط

 

 

تلگرافی شده نامت

 

 

قلبم و مچاله کردی

 

 

لای نقطه چین نامت

 

 

عزیزم نقطه ته خط

 

 

برو با خیال راحت

 

 

به تو تقدیم این ترانه

 

 

عوض جواب نامت

 

 

زندگی نقطه سر خط

 

 

برو با خیال راحت

 

 

به تو تقدیم این ترانه

 

 

عوض جواب نامت

 

 

باز سی و دو حرف دلگیر

 

 

مختصر مفید و ساده

 

 

گفتی که سایۀ عشقت

 

 

از سرم خیلی زیاده

 

 

زیر دردام خط کشیدی

 

 

ضربدر زدی رو اسمم

 

 

تا بدونم که به عشقت

 

 

تا که جون دارم تلسمم

 

 

عزیزم نقطه ته خط

 

 

برو با خیال راحت

 

 

به تو تقدیم این ترانه

 

 

عوض جواب نامت

 

 

روی یک کاغذ بی خط

 

 

حرفای خسته به نوبت

 

 

توی سرزمین نامت

 

 

حرف تِ کرده قیامت

 

 

تِ مثِ تو مثِ تردید

 

 

تِ مثِ آخر طاقت

 

 

مثِ تنهایی مثِ تَب

 

 

مثِ آخر خیانت

 

 

عزیزم نقطه ته خط

 

 

برو با خیال راحت

 

 

به تو تقدیم این ترانه

 

 

عوض جواب نامت

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 14:31 |

 

 

آنکه دانست زبان بست

 

 

وان که می گفت ندانست

 

 

که غم آلوده شبی بود

 

 

وان مسافر کز پس پرده ی خاموش گذشت

 

 

و بر انگيخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ

 

 

که يک دم به خيالش گذرد

 

 

که فرود آيد شب را گويی

 

 

همه رويای پری بود

 

 

چه غم آلوده شبی بود

 

 

اين شعر بر گرفته از فيلم مورد علاقه ی من و داووده ...

 

به داوود گفته بودم بره سربازی موتاد ميشم ...

 

باور نکرد...

 

برگشت موتاد شده بودم ...

 

بلاگ من بهترين مرکز ترک اعتياد بود ...

 

شما رو نداشتم هيچ وقت ترک نمی کردم...

 

از همتون ممنونم ....

 

 

اگه نبودين الآن بايد می گفتم ...

 

 

 

چيزی مرا به قسمت بودن نمی برد

 

 

از واژه ی دو وجهی تکرار خسته ام

 

 

من بی رمغ ترين نفس اين حواليم

 

 

از بودن مکرر بر دار خسته ام

 

 

من با عبور ثانيه ها خورد می شوم

 

 

از حمل اين جنازه ی هشيار خسته ام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از همتون ممنون

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 19:1 |
 

 

سلام ... سلام ... سلام ...

 

من بی معرفت اومدم به شما با مراما سر بزنم ...

 

ممنون که تنهام نذاشتین ...

 

 

قرار بود یه خبر خوب بهتون بدم دیگه ...

 

الآن میگم ... ولی اول بگین ببینم کی من و دوست داره ...

 

 

 

نمی دونم از این قضیه خوش حال میشین یا نه ...

 

 

ولی تا یکی دو ماه دیگ کتابم چاپ میشه و روانه ی بازار میشه ...

 

 

من که خودم توی جریان مستقیم کارا نبودم ...

 

فقط می دونم خیلی خوششون اومده ...

 

 

این و کسی بهم گفت که قراره اسپانسرم بشه ...

 

 

چاپ که بشه خبرش و بهتون میدم ...

 

منتظر عادلانه نیست باشین ....

 

 

 

این روزا خیلی درگیرم ...

 

 

دکتر گفته زیاد پای کامپیوتر نشینم ... چشمام ضعیف شده ...

 

 

یکیش شده 1 یکیشم شده 75/0 ...  ولی کیه که گوش بده ...

 

 

بازم میام پیشتون ...

 

 

وای به حالتون کتابم و نخرید و به دوستاتون معرفی نکنید ...

 

 

من دیگه برم ... چشمام اذیته خیلی ...

 

 

تا بعد ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 11:46 |
 

 

 

ما این روزها بی معرفت شده ایم

 

 

هی دلمان می خواهد در گوش خود بزنیم

 

 

هی به هیچ کس سر نمیزنیم

 

 

هی خودمان را گم می کنیم و هی پیدا نمی شویم

 

 

هی سرمان شلوغ است و هی وقت سر خاراندن نداریم

 

 

هی دلمان می گیرد و شب از خستگی اشکمان هم برایمان دل

 

 

نمی سوزاند و بهمان سر نمی زند و ما هم در تنهایی خود بی هوش

 

 

می خوابیم

 

 

 

امتحان کنکور دادیم ... در حالی که حتی یک خط هم درس نخوانده بودیم ...

 

 

امتحان فوق العاده آسون بود ... از اول تا آخرش جواب گزینه ی یک

 

می شد ...

 

 

ما کار تایپ رو تعطیل کردیم ... اماکن گیر داده ...

 

 

من یه مدتی نیستم ...

 

 

بی معرفت نیستم به خدا ... ولی یه مدت نمی تونم بیام ...

 

 

سونیا جان شرمنده عزیز به خدا بی معرفت نیستم وقت نمیشه ...

 

 

4 تا آپم باز گذاشتم بیای بترکونی ولی بعد تو نیومدی منم زورم اومد بستمشون ...

 

 

آخه من آخرین نفری بودم که کامنتا رو می خوندم ...

 

 

من دیگه باید برم خیلی دیرم شده ...

 

 

 

میام بازم پیشتون ...

 

 

 

 

همتون و دوست دارم ... تنهام نزارین ...

 

 

 

 

یه کاری کردم اصل مرام ...

 

 

 

فنتم و تبسم گذاشتم فقط به خاطر افروز ...

 

 

این و دوست داری مگه نه ...

 

 

ستاره ی من شرمنده...

 

 

پی ام دادی سرم شلوغ بود نتونستم جواب بدم ...

 

 

 

نازنینت و ببخش ... باشه گلم ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 20:39 |
 

 کاش مردنم را جشن می گرفتی تا در شادیم سهیمت کنم...

 

 

 

 

 

 

دو زلفونت بود تار ربابُم

 

 

 

 

 

چه می خواهی از این حال خرابُم

 

 

 

 

 

تو که با مو سر سازی نداری

 

 

 

 

 

چرا هر نیمه شو آیی به خوابُم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 10:6 |
 

 

 

فکر کن یه روز دلت گرفته باشه ...

 

 

بعد سیستم و زیر و رو کنی ...

 

 

بی خودی ... الکی ... از بی کاری ...

 

 

اصلاً هم ندونی که چی می خوای ...

 

 

بعد یه فایل ناشناس و بی نام ببینی که میگه مدت هاست من و باز نکردی ...

 

 

کنجکاویت گل کنه ... بازش کنی ... توش نوشته باشه ...

 

 

salam kocholoooye man.sobhet bekhair. man mohkam baghalet mikonam to ham khodetoto bechasbon behem ke ba tamome vojod hesset konam,befahmam ke aghosham aroomet mikone, ke male... inam axe ahade zesht

 

 

salaam azizam,sobhet bekheir,omidvaram rooze khoobi dar pishe roo dashte bashi,man montazere axatam,zood befrest azizam,

 

 

 

 

بعدش توهم که دلت گرفته و هی دلت می خواد گریه کنی بی بهونه ...

 

 

اون وقت یکی میزنه توی سرت که احمق اینم بهونه ...

 

 

 

افروز ببخش ... من بازم جلوی همه اشکم ریخت ...

 

 

بازم جلوی همه همکارام گریه کردم ...

 

 

و بازم دلیلی واسه توجیح اشکام نداشتم ...

 

 

چقدر بده که آدم برای گریه کردنش هم بهونه بخواد ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 11:29 |


Powered By
BLOGFA.COM