تبليغاتX
خاطرات یه گربه ی چاق تنها
 

 

سلام

دیروز اومدم و کامنتاتون و خوندم

آپم کردم ولی قبل از سندش برق کافی نت رفت

اولش کلی ناراحت شدم

ولی حالا خوش حالم که این جوری شد

آخه حالم خوب نبود و مثل همیشه چشمام و بستم و نوشتم

کلی از درد دلم نوشتم و کلی چرندیات گفتم که نا خواسته ناراحتتون میکردم

خوش حالم که پرید

 

خیلی وقته که آن نشده بودم

توی یه بیمارستان کار میکنم انجمن دیابت

الان خوبم ولی دیروز نبودم

امروز سر کار نرفتم

سرما خوردم ...  

همتون و دوست دارم

خیلی دلم واستون تنگ شده

خیلی دلم گرفته بود ولی الان خوبم

تو رو خدا من و فراموش نکنید

ولی اگه اجازه بدین یه مدت نیام وبتون

من بی جنبه ی کم ضرفیت میام وبتون و دوباره به هم میریزم

دوباره میشم همون خراب دیونه

 

ستاره اجازره دارم گله کنم یا نه ؟؟؟؟

بی معرفت نمیگی دلم واست تنگ میشه ؟؟؟

کجایی ....؟؟؟؟؟

انتظار داشتم کلی واسم کامنت داده باشی ....

 

دلم خیلی گرفته بود امروز

الانم به اسرار شکوفه (خواهر زادم) اومدم بیرون

خیلی دلم گرفته بودد

الان آیدیم و بالا آوردم و بعد از مدتها با یه دوست دارم صحبت میکنم

آخرین بار که باهاش حرف زدم شهریور سال پیش بود

درست وقتی که میخواستم همه چیز و با احد تمام کنم و رفته بودم ماهشر

افروز اون روزرا رو خوب یادشه

 

اون روزا علی واقعا تسکینم داد و کلی آرومم کرد

واقعا ازش ممنونم

الانم به وبش سر زدم

ببخشید و حسودیتون نشه اون چیزی نمینویسه که آدم غماش بیشتر بشه

ما این روزا عادت کردیم همش از غصه هامون بنویسیم

و این بده ... خیلی بده

میخوام دیگه از غم نگم ... سعی می کنم که نگم ...

نمیدونم ... فکر میکنید بشه ... ؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 20:10 |
 

سلام

باید عذر خواهی کنم می دونم

خیلی وقته به هیچ کدومتون سر نزدم

دلم واسه همتون تنگ شده ..... حتی خودم

خیلی وقته از خودم بی خبرم

با یه کار مزخرف سرم و شلوق کردم که ...

کارای دفتری مرکز دیابت دستم ...

شب تولدم بهم کوفت شد ...

نشسته بودم گریه می کردم واسه دختر بچه ی ۴ ساله ای که انسلین میزد ...

یکی نیست بگه تو که خودت و خانمت و ۴ تا بچت دیابتی شدن این یکی و واسه چی آوردی ... ؟؟؟؟

حالم خیلی گرفته

از همه چیز و همه کس دور شدم ... حتی خودم

کیس محل کارم و آورده بودم خونه که زود تر کارم تمام شه .... ولی بهانه بود ... می خواستم خودم و مشغول کنم که از فکر و خیال بیرون بیام ...

هر روز از ۷ صبح تا ۷ شب یه سره پای سیستم بودم .... یکمی ستراحت می کردم و دوباره تا ۴ صبح پای سیستم بودم ...

سرم داره می ترکه .... و دلم ....   فعلاً یکمی تنهایی می خواد

خیلی گم شدم ...

 

سونیا جان گلم .... گلایه کردی که فراموشت کردم ....

چرا این طور فکر کردی ؟؟؟

مگه میشه دوستام و فراموش کنم

تو ... فریبا ... ستاره ... و بقیه ی دوستام و .... و افروز و ...

 

همتون و دوست دارم ... فقط ... یکمی خستم ... یکمی بیشتر از یکمی ....

 

افروز ... از احد سراغ گرفتی ...

آره بلاگش و بسته ... دیدم ...

حالش خوبه ... عید و به هم تبریک گفتیم ...

و تولدم و ... تنها کسی بود که تبریک گفت ... تو که خوب می دونی ...

...  تولد و همون روز تبریک میگن ...

 

تولدت مبارک نازنین ... آرزو میکنم به آرزوهات برسی ...

 

آخرین خبر حاصله ...

حالش خوبه ... من و به همه ی آرزوهام رسوند ... دیگه ازش هیچی نمی خوام ....

بزرگترین آرزوم این بود که خوش بختیش و ببینم ... که دارم می بینم ...

رفته خاستگاری ... بله گرفته ... داره داماد میشه ....  

قربونش برم تو لباس دامادی چقده ناز شده ....

می تونی تصور کنی ... این احد منه ها .... داره داماد میشه ...

دیگه از خدا هیچی نمی خوام ....

فقط احدم و خوش بخت کنه ... همین ...

بزرگترین آرزوم دیدن خوش بختیش ِ ... بهم قول داده ... نباید زیرش بزنه....

 

نه افروز ... نتونستم .... نمی تونم .... نمی خوام که فراموش بشه ....

لیلی و مجنونم به هم نرسیدن ...

خسرو و شیرینم همین جور ...

افسانه ی ما هم همین دوریشه که قشنگش کرده ....

مثل فرهاد و تیشش که همیشه توی ذهن احد بود ...

 

نمی دونم ...

نمی دونم از زندگیم چی می خوام ...

هیچ هدفی ندارم جز این که بزارم این چرخ بگرده و جلوش و نگیرم ...

فکر نکنم کتابم فعلاً چاپ بشه .... کسی که به اسم اسپانسر اومده مدتیه که ازش خبری نیست .... حتی گوشیش و جواب نمیده ... نمی خوام بگم سرقت ادبی ... حرفای من جز واسه ی خودم ارزش دیگه ای نداشت .... اگه یه روز شعرای من و به اسم کش دیگه ای خوندین حلالش کنید ....

ما گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردند

... تو بمان و دگران ...

وای به حال دگران

 

همتون و دوست دارم و دلم واستون یه ذره شده ... ولی الآن فقط به یکمی تنهایی نیاز دارم و کمی استراحت  ...   اون که خستست روحمه که باید آروم بگیره ...

 

 

اُکی ... من دیگه برم .... خیلی  خستم ... خیلی ...

شاید یه مدت نیام ولی شما بیاین واسم کامنت بدین .... یه مدتم باید بی معرفتی کنم و پیشتون نیام ... ببخشید من و ولی فراموشم نکنید ...

 

یه خواهش

... تو رو خدا دعا کنید احدم خوش بخت بشه ...

 

و تو ... اگه هوس کردی بیای و دلتنگیام و بخونی ...

فقط یه خواهش ...

زیر قولت نزن ...

منم جزو اون گذشته ایم که قول دادی فراموشش کنی ...

من و فراموش کن ...

ولی قولی که بهم دادی فراموش نکن احد ...

بهم قول دادی که خوش بخت میشی ... تو رو خدا خوش بخت شو ... تو رو خدا خوش بخت شو احد ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:33 |
 

سلام ...

کلی حرف واسه گفتن دارم

عید هم تمام شد

امروز ۲۱ فروردینه

دیروز نوشین و ارسلان رفتن آزمایش دادن

علیرضا و خانمشم اومده بودن واسه ی آزمایش

دلم واسش می سوزه

فقط من می فهمم چه دردی می کشه و هیچی نمیگه

خانوادش با ازدواجش با گلچهره مخالفت کردن

چون عرب نبود ...

چون از خانواده ی اصیلی نبود ...

چون چشماش شدیدن ضعف داشت ...

چون ...

بیچاره علیرضا ...

یه مدت قهر کرد و از خونه رفت ...

فایده ای نداشت ... همه مخالف بودن ...

پدر و مادرش به ضور بردنش خاستگاری یکی از اقوام دورشون

اونم با این که راضی نبود ولی مجبور شد بره

همه می گن از گلچهره خیلی سر تره ...

تحصیل کردست ... خوشگل و خوش برخورده ...

آبجیم دیروز توی آزمایشگاه دیدش خیلی خوشش اومد ...

گفت یه تار موش صد تای گلچهره رو می ارزه ... ولی من قبول ندارم ...

آجی اینا میگن علیرضا داره بهش ترحم می کنه ... عاشقش نیست

ولی اونا نبودن اون روز که واسم درد دل می کرد و گریه می کرد

اون روز که میگفت اینقدر دوسش دارم که اگه پاش بیفته یه چشمم و واسش میدم

انگار این چرخ گرددون یه قراری بسته که هیچ کس و به هیچ کس نرسونه

 

علیرضا یه مدت تو خونه تقریباً حبث بود

گوشیش و ازش گرفتن

گلچهره زنگ میزد از داوود سراغش و می گرفت

اونم جوابی نداشت ...

فقط تنها بهونش مراسم ختم عموی علیرضا بود و می گفت درگیره

 

علیرضا به اجبار خانوادش رفت خاستگاری ...

ولی سکوت کرد ...

گفت اول آزمایش بدیم بعد سر صحبت و باز کنید

همه ی امیدش به اینه که جواب آزمایش منفی باشه

من تنها کسی ام که واسش دعا می کنم به گلچهره برسه

اون هنوز جرعت نکرده به گلچهره بگه دارن از هم جداشون می کنن

هنوز جرعت نکرده بگه رفتن واسه ی کس دیگه ای خاستگاری

هنوز جرعت نکرده هیچی بهش بگه ...

می ترسم ... از عاقبتش می ترسم ...

 

بابا به خدا اونا هم دیگه رو دوست دارن ...

چرا هیچ کس نمی خواد این و بفهمه

 

 

 

از بحث علیرضا بیایم بیرون ...

تو چکار کردی ...

کی شیرینی میدی ...

کی شیرینی بدم ...

 

راستی ... یادته ...

پارسال تو اولین کسی بودی که بهم تبریک گفتی تولدم و ...

یه شب زود تر ...

آره می دونم ... تولد و همون روز تبریک میگن ...

من از الآن دارم میگم که وقتی وقتش شد نگی یادم نموندش ...

تولدم و یادت نره ...

هدیم و واسم بفرست ...

آدرسم و که داری ...

 

پارسال هدیت و قبول نکردم ...

چون هدیت و بی خودت نمی خواستم ...

ولی امسال باید هدیم و واسم بفرستی ...

تو که داری میری ... بزار هدیت یادگار بمونه واسم ...

من منتظرم ... ۳۰ فروردین یادت نره ...

 

+ نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:45 |
 

 

که بار کدامین گناه را به دوش می کشم

 

 

که تو نیستی

 

 

و این پرستشگاه ابدی

 

 

                        آخرین حرفی ست

 

 

                        که از عشق باقی می ماند.

 

 

و انهدام چشمانم

 

 

در حضور جنازه ای که آویزان بود

 

 

مرا به یاد لحظه ای می اندازد

 

 

                                که سایه ام

 

 

 بر نماز تو افتاده بود

 

 

تو نیستی

 

 

و بی پروا ترین نگاهت

 

 

                        پرتاب گلی سرخ ست

 

 

                که از شعله ی آتش

 

 

                عبور می کند

 

 

به سمت خطوط شکسته ی آینه 

 

 

به این رسیده ام

 

 

که تلخ تو را به دوش می کشم

 

 

که پنجره ی گشوده ای

 

 

که آفتاب را به غنیمت می برد

 

 

به ویرانی باغ

 

 

                        گشوده می شود ...

 

 

راستی عید همتون مبارک

بی معرفت نیستم ... اگه دیر به دیر میام ... این روزا یکمی با خودم درگیرم

در جواب افروز باید بگم ... نه ... نمی تونم

 

دیشب خواستگاری نوشین بود ... بلاخره اومدن خواستگاری

هر دوشون خوش حال بودن ... ارسلان تا ۲ شب نخوابیده بود از ذوقش

نوشین ... خوش حال بود

مهمانا که رفتن بهم گفت نازنین پارسال این موقع رو یادت بیار

گفتم کدوم قسمتش و ... گفت همش و

پارسار این موقع از ارسلان متنفر بودم

همش به تو حسودیم می شد ... از حسادت تو و اون بود که با ارسلان دوست شدم

زورم میومد شما این قدر با هم خوب بودین

همیشه اس ام اسایی که تو می نوشتی و واسش سند می کردم چون در جواب اس ام اسای ارسلان هیچ جوابی نداشتم

کافی بود معنیشون و ازم بپرسه توش می موندم

ولی حالا

نازنین تو باورت میشه

گفتم: حالا چی ؟؟؟ حالا واقعاً دوسش داری؟؟؟

.

.

.

الآن اونا دیونه وار همدیگه رو دوست دارن

به شوخی بهش گفتم پی برو به ارسلان بگو که به من مدیونه

اگه الآن تو رو داره فقط به خاطر من و اونه

.

.

.

مسخرست ... به چیزی حسادت می کرد که ... زود گذشت

چی می شد اگه اون روزا تکرار می شد

خیلی دلم گرفته ... خیلی ... خیلی ... خیلی زیاد

فردا اول فروردین ۱۳۸۷

خیلی احساس تنهایی می کنم

 

 

آنی که بعد از من

 

 

                        باید حرف بزند

 

 

چیزی از زخم من نمی گوید

 

 

کنار این اوراق کهنه

 

 

                        پلک مادرم پریده

 

 

مذکر مخاطب همه چیز است

 

 

بوی مرگ از دهان تو ،

 

 

                        همه چیز است

 

 

و اندامت

 

 

                        در هزاره ی سوم هم آغوشی

 

 

                        مثل لیس

 

 

                کشیده می شود روی سماجت انسان

 

 

 

 

 

 

این روزا بد رقم حال گریه دارم

و شعرای پریای افسانه ی دوستی بد رقم خرابم می کنه

دیروز داوود یه شعر و بهم یاد آوری کرد

بهم گفت قیافت شده عین معتادا ... چیه می خوای بری سیگار بگیری (به شوخی) ... ؟؟؟

راستی شعرش چی بود ...؟؟؟

 

می خواهم سیگاری بگیرانم

می خواهم یک لحظه به این بلظه بیاندیشم

آیا از میان آن همه اتفاق

من از سر اتفاق زنده ام هنوز

.

.

.

.

.

.

.

 

شایدم بد نباشه اینم به امتحانه

ما که از هرچی بدمون میومد به سرمون اومد اینم روش

.

.

.

قبلاً گفته بودم ... آخرین سیگار را که بکشم می روم ... نگفته بودم ؟؟؟

.

.

.

.

.

 

+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 3:22 |
 

۱- باشه به کسی نمیگم ...

۲- کتابمم چاپ شد حتماً به اطلاع میرسانم ...

۳- ممنون بابت تشکرت ...

 

 

سلام ...

من یک هفته خونۀ خواهرم مهمان بودم ...

بعدشم یک هفته روزه داشتیم نشد بیام نت ...

همتون رو دوست دارم و ممنون که به فکرم بودید ...

 

 

این روزا دلم خیلی گرفته ...

مخصوصاً از اون روز که ... می دونی.

این روزا به کسی که میگه دوست دارم میگم دروغ میگی

این روزا به کسی که میگه دوست دارم می خندم

این روزا به هر کس میگم دوست دارم بعدش بسی اختیار گریه می کنم

این دورا بد جوری از دوست داشتن می ترسم

می ترسم 

می ترسم

می ترسم

 

 

 

درد کوچکی نیست

گریستن با کسی که

دوستش نمی داری

و زندگی با چشم هایی که

در پوست تو افتاده اند

فکر کرده ای که اگر یک شب

کابوس این همه اشتیاق سراغت بیاید

دیگر دل سپردگی بیست سالگی

رهایت نخواهد کرد

همیشه

هر چیز

پیش از آن که اتفاق نیفتد

آغاز شده است

 

 

 

این روزا دلم خیلی گرفته ...

دلم می خواد گریه کنم ...

بی دلیل می خندم ...

بی دلیل قهر می کنم ...

بی دلیل میگم بس کن این مسخره بازی رو ...

بی دلیل دنبال یه بهونم که ...

کاش می شد بی دلیل برید ...

نمی خوام ... نمی تونم ... نمی شه ...

کاش می تونستم باور کنم که دوسم داره ...

که باید دوسش داشته باشم ...

که دوسش دارم ...

که دوستشون دارم ...

هنوزم نمی تونم باور کنم ...

هنوزم تو شعرام پر بغض میشم و هر چی که نوشتم پاره می کنم ...

نمی خوام کسی بفهمه که چطور یتیم شدم ...

دیدی ... من که گفتم خدا هم همیشه خدا نمی مونه ...

مثل من که همیشه بندگی یادم میره ...

 

 

دیروز آخرین روز صفر بود ...

امروز بعد از دو ماه روزم و باز کرده بودم ...

اصلاً احساس خوبی نداشتم ...

حالا فقط لحظه شماری می کنم تا سال دیگه زود تر برسه ...

موقع هم زدم آش همتون و دعا کردم ...

از الف تا ی هر کی که توی ذهنم بود ...

به نون که رسیدم قلم گرفتن ... نازنین دیگه ارزش دعا کردن نداره ...

شما هم واسش دعا نکنید ...

 

نمی دونم دیگه کی بیام ... ولی میام ...

هنوزم به همتون نیاز دارم ...

هنوزم دلتنگم ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 19:29 |
 

 

سلام ...

ممنون ... علیرضا خوبه ...

ساعت 4 رفت اتاق عمل 7 اومد بیرون ...

الآن خوبه ... فقط یکمی روحیش خرابه ...

دیروز با هم رفتیم ماهشهر ...

اون موند و ما عصر برگشتیم ...

ساعت 9 شب خونه بودیم

می خواستم بخوابم علیرضا اس ام اس داد که کجایی و چرا جواب نمیدی ؟؟؟

گوشیم روی سایلنت بود متوجه نشدم ...

خواستم جواب اس ام اسش و بدم که یهو. صدای جیغ اومد ...

داوود دوید توی اتاق و گفت گوشی گوشی بیا به خودش بگو ...

گوشی و گرفت جلوی گوشم ... قطع شد ...
کی بود؟ چی کارم داشت ... ؟؟؟

گوشیم زنگ خورد ... بزار جواب بدم ...

زینب بود ...

+ الو ... دختر تو کجایی از صبح تا حالا دارم دنبالت می گردم ...

- ماهشهر بودم ... چه طور ؟؟؟ کارم داشتی ؟؟؟

+ فردا پا میشی میای نِت با شیرینی ...

- اِوااااااااااااا ... واسه چی آخه ؟؟؟

+ دیونه ... اسمت در اومده دانشگاه انتخواب اول ...

- سر کارم گذاشتی ... ؟؟؟

+ آره سر کارت گذاشتم ... دیونه بهت میگم دانشگاه اهواز در اومدی ...

 

ما سراسر شوقیم و هی می گرییم ...

ما از امروز رسماً اسممان رفت در گروه دانشجویان ...

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:27 |
 

 

سلام

 

 

 

خیلی بده یه هویی بهت یه خبر بد بدن مگه نه؟؟؟

 

 

دیروز طرفای ساعت 9 شب بود

 

 

علیرضا اس ام اس داد ...

 

 

حلالم کن فردا باید عمل بشم ...

 

 

 

باورم نمی شد ... فکر کردم شوخی جدیده

 

 

گفت توی شکمش مشکل پیدا کرده باید عمل بشه ...

 

 

امروز 8 صبح بستری میشه ...

 

 

ظهر عملشه ...

 

 

بعد از ظهر باید بریم ملاقاتش ...

 

 

 

خیلی ناراحت کننده بود ...

 

 

واسم مثل یه شکِ بزرگه ...

 

 

 

 

تو رو خدا واسش دعا کنید ...

 

 

 

علیرضا صمیمی ترین دوست داووده ...

 

 

و همین طورم من ...

 

 

 

بعضی حرفا هست که حتی به داوود نتونستم بگم ...

 

 

ولی راحت به اون گفتم ...

 

 

 

خیلی چیزا هم اون به من گفته که حتی به داوود نتونسته بگه ...

 

 

خیلی با هم راحتیم ... درست مثل خواهر و برادر ...

 

 

 

تو رو خدا واسش دعا کنید ...

 

 

 

دوست نداشتم بعد از این همه مدت بیام ئو یه خبر بد و همرام

 

بیارم ...

 

 

ولی نشد ... متأسفم ...

 

 

 

+ نوشته شده توسط نازنین در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 11:24 |

 

 

 

 

زندگی نقطه سر خط

 

 

بی وفایی شده عادت

 

 

تو نوشته بودی دیدار

 

 

سه تا نقطه ... به قیامت

 

 

زندگی نقطه سر خط

 

 

تلگرافی شده نامت

 

 

قلبم و مچاله کردی

 

 

لای نقطه چین نامت