سلام
باید عذر خواهی کنم می دونم
خیلی وقته به هیچ کدومتون سر نزدم
دلم واسه همتون تنگ شده ..... حتی خودم
خیلی وقته از خودم بی خبرم
با یه کار مزخرف سرم و شلوق کردم که ...
کارای دفتری مرکز دیابت دستم ...
شب تولدم بهم کوفت شد ...
نشسته بودم گریه می کردم واسه دختر بچه ی ۴ ساله ای که انسلین میزد ...
یکی نیست بگه تو که خودت و خانمت و ۴ تا بچت دیابتی شدن این یکی و واسه چی آوردی ... ؟؟؟؟
حالم خیلی گرفته
از همه چیز و همه کس دور شدم ... حتی خودم
کیس محل کارم و آورده بودم خونه که زود تر کارم تمام شه .... ولی بهانه بود ... می خواستم خودم و مشغول کنم که از فکر و خیال بیرون بیام ...
هر روز از ۷ صبح تا ۷ شب یه سره پای سیستم بودم .... یکمی ستراحت می کردم و دوباره تا ۴ صبح پای سیستم بودم ...
سرم داره می ترکه .... و دلم .... 

فعلاً یکمی تنهایی می خواد
خیلی گم شدم ...
سونیا جان گلم .... گلایه کردی که فراموشت کردم ....
چرا این طور فکر کردی ؟؟؟
مگه میشه دوستام و فراموش کنم
تو ... فریبا ... ستاره ... و بقیه ی دوستام و .... و افروز و ...
همتون و دوست دارم ... فقط ... یکمی خستم ... یکمی بیشتر از یکمی ....
افروز ... از احد سراغ گرفتی ...
آره بلاگش و بسته ... دیدم ...
حالش خوبه ... عید و به هم تبریک گفتیم ...
و تولدم و ... تنها کسی بود که تبریک گفت ... تو که خوب می دونی ...
... تولد و همون روز تبریک میگن ...
تولدت مبارک نازنین ... آرزو میکنم به آرزوهات برسی ...
آخرین خبر حاصله ...
حالش خوبه ... من و به همه ی آرزوهام رسوند ... دیگه ازش هیچی نمی خوام ....
بزرگترین آرزوم این بود که خوش بختیش و ببینم ... که دارم می بینم ...
رفته خاستگاری ... بله گرفته ... داره داماد میشه ....
قربونش برم تو لباس دامادی چقده ناز شده ....
می تونی تصور کنی ... این احد منه ها .... داره داماد میشه ...
دیگه از خدا هیچی نمی خوام ....
فقط احدم و خوش بخت کنه ... همین ...
بزرگترین آرزوم دیدن خوش بختیش ِ ... بهم قول داده ... نباید زیرش بزنه....
نه افروز ... نتونستم .... نمی تونم .... نمی خوام که فراموش بشه ....
لیلی و مجنونم به هم نرسیدن ...
خسرو و شیرینم همین جور ...
افسانه ی ما هم همین دوریشه که قشنگش کرده ....
مثل فرهاد و تیشش که همیشه توی ذهن احد بود ...
نمی دونم ...
نمی دونم از زندگیم چی می خوام ...
هیچ هدفی ندارم جز این که بزارم این چرخ بگرده و جلوش و نگیرم ...
فکر نکنم کتابم فعلاً چاپ بشه .... کسی که به اسم اسپانسر اومده مدتیه که ازش خبری نیست .... حتی گوشیش و جواب نمیده ... نمی خوام بگم سرقت ادبی ... حرفای من جز واسه ی خودم ارزش دیگه ای نداشت .... اگه یه روز شعرای من و به اسم کش دیگه ای خوندین حلالش کنید ....
ما گذشتیم و گذشت آنچه با ما کردند
... تو بمان و دگران ...
وای به حال دگران
همتون و دوست دارم و دلم واستون یه ذره شده ... ولی الآن فقط به یکمی تنهایی نیاز دارم و کمی استراحت ... اون که خستست روحمه که باید آروم بگیره ...
اُکی ... من دیگه برم .... خیلی خستم ... خیلی ...
شاید یه مدت نیام ولی شما بیاین واسم کامنت بدین .... یه مدتم باید بی معرفتی کنم و پیشتون نیام ... ببخشید من و ولی فراموشم نکنید ...
یه خواهش
... تو رو خدا دعا کنید احدم خوش بخت بشه ...

















و تو ... اگه هوس کردی بیای و دلتنگیام و بخونی ...
فقط یه خواهش ...
زیر قولت نزن ...
منم جزو اون گذشته ایم که قول دادی فراموشش کنی ...
من و فراموش کن ...
ولی قولی که بهم دادی فراموش نکن احد ...
بهم قول دادی که خوش بخت میشی ... تو رو خدا خوش بخت شو ... تو رو خدا خوش بخت شو احد ...
+ نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
12:33 |