تبليغاتX
خاطرات یه گربه ی چاق تنها


خاطرات یه گربه ی چاق تنها

وقتی که کار از کار گذشت/ دیگه چه فرقی میکنه که توی فالت بیاد/ یوسف گم گشته باز آید به کنعان، غم مخور

 

الهی بمیری با این تولدت

دختر چقد تو نحسی آخه؟

آخه شب تولدت... الله و اکبر...

تا اطلاع ثانوی خدا حافظ

می خوام برم یکم به خودم و تولدم فکر کنم

راستی... چرا باید داییم شب تولدم فوت کنه؟

طفلی داییم... نحسی ۳۰ ام گرفتش یا من؟

معلوم نیست دیگه کی بیام...

این مدتم درگیر مراسم بودیم

روحیم داغونه...

فعلا خدا حافظ

میخوام برم زیر دوش آب بشینم و گریه کنم...

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 5:9 توسط نازنین | |

 

۱۳۹۰/۱/۲۹        ..............            ۱ بامداد

بازم شب شد

بی اختیار گوشی و روشن کردم

از صبح ۹ دفه زنگ زده بودی

۵ دقیقه نگذشته بود که دوباره زنگ زدی

بغضم گرفت...

 

- سلام...

تنها...!!؟

- جواب سلام واجبه ها...

تنها...!!؟

* چی می خوای چرا راحتم نمیزاری؟ چرا حرفت و نمی زنی؟

- حرفی ندارم که بزنم

تنها...!!؟

* پس خداحافظ، واسه همیشه دارم گوشیم و خاموش می کنم.

- جان من خاموش نکن

تنها...!!؟

* حرف آخر...

- حرف آخر اینکه من مریضم توام مجبوری تحملم کنی گوشیتم حق نداری خاموش کنی...

تنها...!!؟

* من این روزا تحمل خودمم ندارم

- یعنی انقد غیر قابل تحمل شدم؟

تنها...!!؟

* خدا حافظ... واس همیشه.

- واسه امشب...

تنها...!!؟

 

۱۳۹۰/۱/۳۰       ..............           ۳۰ دقیقه بامداد 

چه حرف گوش کن شدی.

دیشب گوشیم و دوباره روشن کردم

زنگ نزده بودی... حتی یه بار

تا صبح چشم به گوشی بود

دوس داشتم اولین نفری باشه که بهم تبریک میگه

نگفتی...

نمی دونم اصلاً یادت بود؟

امروز هر ساعت هی گوشی و روشن می کردم

هی منتظر بودم یه پیام بیاد و بگه امروز و یادم بودی

نیومد... نزدی... ندادی...

 

 

...تولدم کوفتم شد...

 

 

 

نوش، نوش، لاجرعه لیالی

 

در جمع من و این بغض بی قرار

 

جای تو خالی...

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:14 توسط نازنین | |

 

بازم شروع شد

بازم مسج... بازم زنگ...

دیگه تمام شد...

تا وقتی این خط روشنه توام هستی

خاطراتتم هست

کاش می دونستی چه حالی میشم وقتی اسمت رو صفحه ام میافته

کاش می دونستی...

ولی دیگه تمام شد

از امروز دیگه خطم و خاموش می کنم

دیگه اسمت رو صفحه ام نمی افته

دیگه یادت اذیتم نمیکنه

فکرت...

راستی شعر قشنگی بود

دلم نیومد پاکش کنم

 

معشوق من انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابه لای بوته

پنهان نموده ام...!

 

تنها...!!؟

 

 

کم کم توام داری شاعر می شی تنها...

من که دیگه جرات ندارم شعر بگم

می ترسم باز قلمم و دست بگیرم و بخواد از تو بنویسه

 

بخواد بازم بگه:

سهم من از شب تو بودی تنها!

بی قراری هایم را با تو تسویه می کنم

 

چقد دلم تنگه یه بار، فقط یه بار بهم بگی سالگردمون مبارک

یکشنبه ۲۸ امه

چقد زود ۴ سال گذشت

می بینی تنها... بازم باید تنهاییمون و جشن بگیریم

راستی تو یادت میاد کی، چطور عاشق شدیم؟

یادته میگفتی ما با دلمون عاشق شدیم؟

چی سر دلامون اومد تنها؟

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل این دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

...سالگرد آشناییمون مبارک...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 3:5 توسط نازنین | |

 

دیگه چیزی نمونده

فقط ۵ روزه دیگه

۳۰ فروردین... تولدم

گور بابای ۳۰ام فقط ۳ روز مونده

۲۸ فروردین... سالگرد آشنایمون

شاید توام حال من و داری که این شبا هی زنگ میزنی

چقد دلم می خواست بگم جانم گلم دلم عزیزم وقتی پشت سر هم و بی وقفه میگی الو... الو... الو...

چرا نمی تونم جواب بدم؟

چرا نمی تونم باهات حرف بزنم؟

چیزی به سالگردمون نمونده...

چقد دلم می خواست پیشم بودی...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا... چرا نمی تونم؟  

 

مدت زیادیه نیومدم جلسات.

این هفته میام...

کادو هام و آماده کنید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 11:57 توسط نازنین | |

 

شما ها که اومدنی نیستین

 

 

بی خیال همتون

 

 

 

عید خودم مبارک

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 22:23 توسط نازنین | |

 

1)

 

پوست هم که بندازی

 

این کرم هنوز خاکی ست!!!

 

 

 

2)

 

شرک مسلم است

 

چشمانت

 

وقتی که آینه ام می شوی!!!

 

 



 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 22:7 توسط نازنین | |

 

دلخور نباش مرد مسافر کمی بخند

دردت به جانم اين دم آخر کمی بخند

 

از يک دو بيت آخر شعرم شروع کن

بر دردهای اين زن شاعر کمی بخند

 

اندوه درد باطنی ات را به من ببخش

محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند

 

ای قبله نگاه غريبم، رضا بده

قدری بساز با من زائر، کمی بخند

 

بی بال و پر نشسته ام اين جا در اين قفس

پرواز سهم توست، مهاجر کمی بخند

 

بگذر از انتظار تباهم، سفر به خير

تنها در اين دقايق آخر کمی بخند

 

 

(پری چهر کوهنورد)

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 17:53 توسط نازنین | |

 

طرفای 10 شب بود که گوشیم زنگ خورد. میس کال. رو صفحه نوشته بود فردین. بغض گلوم و گرفت.

 

·        مصی باز شروع کردی؟ چند بار بگم با خط فردین بهم زنگ نزن؟ می خوای دیونم کنی؟

 

-         سلام... فردینم، داشتم مسج می خوندم اشتباهی دستم رفت شمارت و گرفتم.

 

هیچی نگفتم...

 

-         می تونم یه سئوال بپرسم؟

 

·        نه... دفه قبلم با یه سؤال شروع شد. بهت گفتم به زندگیم بر نگردی. پشیمونم نیستم. دیگه هیچی نگو، لطفا... بای.

 

-    من قصد شروع یا ادامه چیزی رو ندارم... اگه بخوام هم چیزی رو شروع کنم خدات هم نمیتونه جلوم رو بگیره... فقط یه سئوال داشتم!

 

·        بگو...

 

-         نفرینم کردی؟

 

·        چی باعث شد این فکر و بکنی؟

 

چند لحظه سکوت...

 

·   هنوزم رو هوا حرف می زنی. نمی دونم چرا این حرف و زدی ولی هیچ وقت کسی و نفرین نکردم، چه برسه به تو که... مطمئن باش هیچ وقت هیچ کس جای تو رو واسم نمی گیره. هر کس که با من هم کلام شده تو رو میشناسه. هیچ وقت جز خاطراتمون و دلتنگیام چیزی نگفتم. چجور کسی و نفرین کنم که یه لحظه خیالش راحتم نمیزاره؟ اگه گفتم بری این نبود که ازت بدم بیاد، نه... نمی تونستم تو اون حال ببینمت. این جدایی به صلاح هر دوی ما بود. توام فقط اومده بودی کاری کنی ازت متنفر شم، که فراموشت کنم... دیوونه. توی اون شبا که می گفتی مستی نبودی، این و مطمئن بودم. نمی خواستم بمونم و بشم آینه دقت... نمی تونستم... همیشه فقط دوست داشتن کافی نیست.

 

-    زندگیم راکد شده. هر چی دست و پا میزنم پیشرفت که نمیکنم هیچ، هرچی داشتمم از دستم رفت. این همه کار می گرفتم الان صفر، فکر نکنی واسه پول و درآمد ناراحتم، نه! فقط از این ناراحتم با کار مشغول میشدم و فکرم آزارم نمی داد، اما...

-    من رو هوا حرف نمیزنم... اگه حرف اشتباهی یا چیز بدی از دهنم در میرفت اون وقتا دهنم نجس بود ... البته الانا بهش میگم دهن حلال...!

 

دیگه هیچی نگفتم... راستش شارژم تمام شده بود. اونم چیزی نداد تا یکی دو روز بعد، طرفای  8 شب بود...

 

-         سلام...

-         سلام خانم میرزایی حال شما خوبه...؟

-         پس حدسم درسته از دستم ناراحتی واسه حرف چند شب پیش. ولی جواب سلام...

 

·        من شعورم به واجبات میرسه، گوشی دستم نبود. ولی تو که امر به واجبش می کنی چرا عمل نمی کنی؟

 

-    1 جواب سلامم رو بده 2 انقده خشک برخورد نکن، بده 3 از این ناراحت بودم که همه وقت بجز آزار و اذیت و حرف های چرند خیری ازم ندیدی، این رنجم میده 4 من که منظور پیامتو نفهمیدم 5 واسه من بی سواد اُمی فارسی بنویس خانم مهندس

-         به چی عمل نکردم... کدوم واجبات...

 

·   مشروب... حتی به خاطر منی که بهم معتقد بودی کنارش نزاشتی چه برسه به اون که هیچ وقت باورش نداشتی. اینم چیزیه که من و آزار میده.

 

-         چیزی به ذهنم نمیرسه بفرستم برات...

-         یه کم از خودت واسم می گی؟

-         تا این اندازه خسته کننده شدم...

 

 

-         موندنی نیستم... خیلی زود میرم!

 

·        تو هیچ وقت موندنی نبودی...

 

-         کنایه بارم نکن... ناراحتم نکن...

-         راستی چقده پسر خوبی شدم که نگو... باورت میشه؟ (نع باورش نمیشه)

 

·   تو تمام باور منی. اگه بگی الان صلات ظهره میگم درسته. تو همیشه واسم خوب بودی، بهترین بودی. نمی خواستم جور دیگه ای ببینمت، حتی وقتی بهم بد می کردی... خواستی اشکم و در بیاری، آوردی. دیگه برو...

·        فردین بسه دیگه. ما با اشتباهمون گذشته و حال و آینده هم و خراب کردیم، دیگه بسه... تمامش کن.

 

-    چیو خراب کردیم، چی میگی تو؟ گذشته رو کجا خراب کردیم، حال هم که در امن و امانه، آینده هم که گور باباش هرچی شد شد، نه؟ دیدی چقدر خوبم من؟

-         یه کم از خودت واسم میگی؟

 

·        از خودم چیزی نمونده که بگم...

 

-         اگه بخوای ناراحت شی یا گریه کنی، انشالله ماشین چپ شه بمیرم. تو جاده بندر اهوازم پس مواظب رفتارت باش.

 

·        آهان، پس تنها بودی که اس دادی دفعه قبلم داشتی میرفتی بندر که اس دادی.

 

-         یه کم بیشتر از خودت واسم بگو...

 

·   چی باید بگم؟ چاق تر شدم، شعر و گذاشتم کنار، سرم تو لاک خودمه، درسم ضعیف شده، افسرده شدم، حتی به مصی هم دیر به دیر میزنگم... دیگه؟

 

-         لااقل بگو خدا نکنه...

-         دیگه...

-         داری به چی فکر می کنی...؟

-         یه چیزی بگو...

 

·        کی میرسی؟

 

-         فردا ظهر... چرا پرسیدی؟

-         کجا...

-         اگه منظورت خونس فردا ظهر میرسم...

 

·        گفتی یه چیزی بگو... خواستم یه چیزی گفته باشم... همین.

 

-         همین جوری هم خوبه... دیگه چه خبر خانم میرزایی...

 

·        واسه چی داری میای اهواز؟

 

-         می خوام خونه رو جابجا کنم... علی می خواد عروسی کنه گفتم یه آپارتمان «متن موجود نیست»

-         خب خانم میرزایی دیگه چه خبر...

-         مریضم...

-         خب دیگه چه خبر...

 

·        خونه رو چی؟

 

-         عوضش کنم جای دیگه بگیرم، آپارتمان.

-         خب یه چیزی بگو دوس دارم باهام حرف بزنی...

-         واسه اسباب کشی میای کمکمون!

 

·        آره حتماً میام.

 

-         بگو جان خودت میام...

-         چرا ساکت شدی...

-         بگو جان خودت میام...

 

·        کجا میام؟

 

-         بگو جان خودت میام واسه اسباب کشی...

 

·        مگه من بار کشم؟

 

-         مگه خودت نگفتی میام کمک... بعدش هم مگه تو دوست خانواده ما نیستی؟

-         هنوز خیلی بچه ای که بخوای من و فریب بدی. فکر کردی اگه کم محلی کنی ازت میرنجم؟

-    ببین خانمی میدونم باور نمی کنی، اما بجان مادرم که تنها امید برای ادامه زندگیه حاظرم جونم از بدنم در بیاد ولی کوچکترین مشکلی برات پیش نیاد، تو چی فکر کردی که مثلاً با این کارات من نظرم نسبت بهت عوض میشه! نه جونم تو همونی هستی که من تو زندگیم فقط اونو قبول دارم و بس!

-         شارژ باطریم داره تملم میشه احتمالاً خاموش شه... اگه نمیگی چه ربطی به من داره.

 

طرفای 2 شب بود. شارژ داشتم ولی دیگه جواب ندادم. ظهر روز بعد باز مسج داد...

 

-         سلام، اربعین حسین تسلیت...

 

جواب ندادم... ذهنم بد جوری درگیر بود. نمیدونستم باید چکار کنم. هرچه به مصی زنگ میزدم جواب نمیداد. بد جور به هم ریخته بودم. شب دیگه نفهمیدم چی شد... تنها چیزی بود که به ذهنم میرسید. زنگ زدم به آجی مهری. باهاش حرف زدم. بهش گفتم فردین باز داره بهم اس میده. می دونستم فردین از آجی مهری حساب می بره. بهش گفتم باهاش حرف بزنه و بگه دیگه تمام کنه. عصبی بودم. صدام می لرزید. نمی دونستم کاری که می کنم درسته یا غلط، به خوب و بدش فکر نمی کردم فقط می خواستم تمام شه... باید تمام می شد.

بعد از اون تا سه چهار روز هرچی زنگ می زدم مصی گوشیاش خاموش بود. مسلمم دزفول بود نمی تونست بره سمتش. خیلی نگران بودم. آخه یهو از دهنم پرید گفتم هر چی به مصی میگم فایده نداره کاری ازش بر نمیاد که به شما زنگ زدم.

نگران بودم باز به خاطر من مصی و اذیت کرده باشن یا حرفی بهش زده باشن.

چند شب بعد مصی زنگ زد، زنگ که نه تک زد. طرفای 2 شب بود. گفت خونشون و جا به جا کردن.

وقتی بهش گفتم چی شده جا خورد. اصلا از هیچی خبر نداشت. گفت متوجه شدم مهری داره با فردین صحبت می کنه ولی نفهمیدم راجع به چی... نمی تونم بگم چه حالی داشتم فقط خدا رو شکر می کردم که به خیر گذشت. خیلی می ترسم... نمی دونم آخرش چی پیش میاد... فقط دعا می کنم تمام شده باشه.

این روزا سرم و به همه چی گرم کردم که بهش فکر نکنم. دیگه شعر نمی نویسم که یادش نیفتم. کلاسای خطم و دوباره شروع کردم. الانم که بد جور سرما خوردم همش خونه خوابم. نه بیرون میرم نه حتی از جام بلند می شم. با خانوادم حرف نمی زنم. روزی یه وعده هم غذا نمی خورم. حوصله هیچی و ندارم. مث بچه ها خودم و با چت سر گرم می کنم که حواس خودم و پرت کنم و نفهمم دورم چی میگذره...

این روزا اصلاً خودم نیسم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 22:40 توسط نازنین | |

 

1)

 

از تو هم که بگذرم

 

این ساعت دور تو می گردد

 

ثانیه ها به انتظار عادت نکرده اند.

 

 

 

2)

 

هیچ وقت ما نشدیم

 

و این قلم نفهمید

 

همه چیز به یک ختم می شود!

 

 

 

3)

 

مغرور بودم

 

مثل یک انار

 

پیش از آنکه

 

بشکنی ام

 

 

 

4)

 

شب از تاریکی می ترسد

 

وقتی که نیستی

 

و هر بار این پتو

 

میان دندان هایم جیغ می کشد.

 

 

 

5)

 

رو بالشی ام را عوض می کنم

 

دیشب باز از چشم ام افتادی

 

 

 

6)

 

پلیس را خبر کردم

 

عکست تو قاب نبود!

 

 

 

7)

 

رفتی،

 

و پاهایم جا ماند

 

 

 

8)

 

اونقدر مرد شده ام

 

که باور نکنی

 

تمرین کن

 

چای از دست تو خوردن دارد!

 

 

 

9)

 

سرم گرم بود به تو

 

و چقدر جایم در این عکس

 

خالی ست !

 

 

 

10)

 

تا ایستگاه راهی ام می کنی

 

و تمام اهواز شاهد است

 

هر سه شنبه به کفش هایت دروغ گفتی!

 

 

 

۱۱)

 

برایم سوغاتی آوردی

 

سبدی از دروغ هایت را !

 

 

 

۱۲)

 

به حساب ساده گی ام نگذار

 

تمام ایستگاه به دروغ های تو عادت کرده!

 

 

 

۱۳)

 

تمام شن ها شهادت می دهند

 

بی من رفتی ساحل!

 

 

 

۱۴)

 

می نویسم سکوت

 

بگذار این شعر هم ستاره بگیرد

 

شهادت را به خواب دیده ام

 

 

 

۱۵)

 

هلهله کن مادر

 

صدها معترض

 

به بهشت رفتند!

 

 

 

۱۶)

 

پیامک ها را وصل کنید

 

دلم مناظره می خواهد و ...

 

تو دهنی !

 

 

 

۱۷)

 

خدایم فراموش کار است

 

اوباش در ایران

 

به فیض شهادت نائل می شوند

 

 

 

۱۸)

 

آنقدر دوری این شب ها

 

که ماه نمی تابد!

 

 

 

۱۹)

 

خدا هم با تو دست به یقه می شود

 

از من که بر می گردی!

 

 

۲۰)

 

شب از نیمه که گذشت بیدار می شوم

 

به تو فکر می کنم و ...

 

سایه ای که از سرم دور می شود 

 

 

 

۲۱)

 

سؤال پیچم می کنی

 

و دروغ

 

در چشم من موج میزد

 

 

 

۲۲)

 

دنبال یه حرف ساده می گردم

 

چیزی شبیه تنها !

 

و دلم آرام می گیرد

 

 

 

۲۳)

 

ورق برگشته

 

نیستی

 

کلمات محدودم می کنند !

 

 

 

۲۴)

 

من گریه کردم

 

تو گریه کردی

 

و نفرت نطفه بست !

 

 

 

۲۵)

 

سرم گرم بود به تو

 

و چقدر جایم در این عکس

 

خالی ست !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 2:19 توسط نازنین | |

 


 

این نوشته های کوتاه یک دنیا معنی دارد

 

 

پرویز شاپور

 

 

 

 

 

پرویز شاپور نویسنده ایرانی است. شهرت او به دلیل نگارش

 

نوشته‌های کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی

 

شاعرانه و طنزآمیز دارند.

 

در سال های ۱۳۲۹ با فروغ فرخزاد، نوه خاله مادرش که

 

پانزده سال از او کوچک ‌تر بود، ازدواج کرد. آنها اهواز را

 

برای زندگی مشترک انتخاب کردند. در ۲۹ خرداد ۱۳۳۱

 

پسرشان به نام کامیار متولد شد که فروغ دراشعار خود

 

به اواشاره کرده، و شاپورنیز از«کامی» به عنوان نام

 

مستعار وی استفاده میکرده‌ است. رابطه زناشویی

 

این دو به خاطر دخالت‌های نزدیکان در سال ۱۳۴۳

 

به جدایی کشید.

 

پس از جدایی از فروغ ، شاپور هرگز دوباره ازدواج

 

نکرد و تا آخرعمرهمراه  با کامیار و دکتر خسرو

 

شاپور برادرش در یک خانه قدیمی زندگی می‌کرد

 

وی در ۶ تیر ۱۳۷۸ در بیمارستان عیوض‌زاده

 

تهران بستری شد و درساعت ۶ صبح ۱۵ مرداد

 

درگذشت.آرامگاه پرویز شاپوردر قطعه هنرمندان

 

بهشت زهرای تهران است.

 

 

مادر «شاپور» می‌گفت: «شصت سال بچه بزرگ کردم،

 

یک کلمه حرف حسابی از دهانش نشنیدم.» ولی همین

 

حرفهای ناحساب شاپورکه با اسم «کاریکلماتور»،

 

از مجموعه ها و جنگ های هنری و ادبی سر در 

 

می‌آورد، از بهترین و طنازانه ترین ستون های این

 

مجلات بود. این کاریکلماتور است که اسم شاپور را

 

به ادبیات مدرن ایران سنجاق کرده.

 

در زیر چند نمونه از کارهای شاپور را می خوانیم:

 

 

بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.

 

زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.

 

 

جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.


  

برای مردن عمری فرصت دارم.

 

اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته

 

بودم حالا به همه جا رسیده بودم.

 

ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک

 

آسمان پس انداز کرده اند.

 

با اینکه گل های قالی خارندارند،

 

مردم با کفش روی آن پا می گذارند.

 

سایۀ چهار نژاد یک رنگ است.

 

 

به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد. 

 

قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.     

 

                         نوشته شده روی سنگ مزارش                       

 

به نگاهم خوش آمدی

 

 

قطرهٔ باران، اقیانوس کوچکی است. 

 

 

هر درخت پیر، صندلی جوانی

 

می‌تواند باشد

 

 

 

اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم، قفسی

 

به بزرگی آسمان میسازم.

 

روی هم رفته زن و شوهر مهربانی هستند!

 

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است.

 

برای اینکه پشه‌ها کاملاً ناامید نشوند، دستم

 

را از پشه ‌بند بیرون می‌گذارم 

 

گربه بیش از دیگران در فکر آزادی

 

پرندهٔ محبوس است

 

 

غم، کلکسیون خندهام را

 

به سرقت برد

 

 

بلبل مرتاض، روی گل خاردار می‌نشیند!

 

باغبان وقتی دید باران قبول زحمت

 

کرده، به آبپاش مرخصی داد. 

 

 

قطره باران غمگین روی گونه ام

 

اشک میریزد 

 

فواره و قوه جاذبه از سربه سر

 

گذاشتن هم سیر نمی شوند

 

 

در خشکسالی آب از آب

 

تکان نمی خورد. 

 

 

رد پای ماهی نقش بر آب است 

 

 

گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند 

 

 

با چوب درختی که برف کمرش را

 

شکسته بود، پارو ساختم

 

 

با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود،

 

درخت از گربه پایین می آید 

 

دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی

 

نمیتوانند خاک بازی کنند

 

 

پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند

 

بیضی ترسیم می کند. 

 

 

آب به اندازه ای گل آلود بود که

 

ماهی، زندگی را تیره و تار میدید

         

  

                                                                پرویز شاپور

 
نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 16:10 توسط نازنین | |


:قالبساز: :بهاربیست: